حكيم زجاجى
221
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز راه ضرورت برون شد به « 1 » مرو * ببريد دل را ز بستان سرو 50 ز جيحون گذر كرد سر پرشتاب * روان گشت در ملك افراسياب سوى سند شد با سپاهى گران * از آن نامداران نيزهوران دگربار تركان هزيمت شدند * در آن بوم بىقدروقيمت شدند بيامد به سغد آن پرنده جوان * درخت و گيا ديد و آب روان سپه گفت كاين شهر ويران كنم * درختان « 2 » و سرها ز بن بركنم 55 چنين گفت با لشكر كامكار * كه « 3 » اين بوستانى است پرميوهدار كسى اينچنين جاى ويران كند * چنين بيشهاى جاى شيران كند سپه را سراسر از آن بازداشت * به هر جايگه مردمان برگماشت كه كس را نماندند رفتن به شهر * اگرچند بودند پركين و قهر بدين هم فسونش بسى داشتند * نه يك تن ، بلى هركسى داشتند 60 به دو گفت هر تن كه در بوستان * نشين روز و شب شاد با دوستان تو را آينه بايد [ و سرمهدان ] * تو خود را ز مردان ميدان مدان بدين هجو كردند او را بسى * گرفتند ياد آن هجا هركسى يكى سال آن مير در سغد بود * گل و بوستانى دلش مىربود ز مهلب دلآزرده بودى امام * شكايت همىكرد از او صبح و شام 65 كه مال خراسان و دخل عراق * همى خرج كرد [ آن يل ] بىنفاق نبود از يزيدش برا و در هراس * تلف كرد مال جهان بىقياس ز شغل خراسان ورا باز كرد * اميرى فرستاد چون باد و گرد بد آن مير عمر هبيره به نام * عراق و خراسان ورا گشت رام اميرى كه با زور و الماس بود * يقين راعى آل عباس بود 70 گزين ميسره آن كزاين پيشتر * بگفتم به تو حال او سربهسر قوى گشت كارش در آن روزگار * و ليكن نكرد آن سخن آشكار به عمر هبيره رسيد اين خبر * دلش اندكى گشت زيروزبر فرستاد آن مردمان را بخواند * بپرسيد و زآن در سخن بازراند
--> ( 1 ) كه ( 2 ) درخت ( 3 ) كز